تو فراموش کردن رو خوب بلدی ولی من انگاری خوب نمیدونم

لحظه رفتن تو گفتم که من منتظرم ، باورت نشد ولی من سر حرفم میمونم

تو به من گفتی فراموش میکنی همه چیزایی که بوده بین ما

از منم خواستی همین کارو کنم ولی افسوس که من نمیتونم

آخه از وقتی که رفتی غم اومد مثل یه ابر رو خورشید دلم

یه تیکه ابر سیاه رفت تو چشام ، بارونی شد هوای آسمونم

لااقل تو از خودت خبر بده بدونم حال وهوات آفتابیه

یا بپرس از حال من تا که بگم خیلی وقتی که اسیر بارونم

بدجوری تنگ شده دلم برات ، همیشه از تو بوده ترانه هام

هنوز از تو میگم اگه نفس باشه تو سینه و از تو میخونم