گفتی با من نمیتونی بمونی ، رفتی راهت رو جدا کردی تو

خواستی پس بگیری از من دلتو ، وسط جاده دل منو رها کردی تو

گفتی یک سفر برات پیش اومده که باید بری ازم جدا بشی

نمیتونم که بیام همراه تو ، تو باید تو این سفر تنها باشی

وقتی دل به جاده ها میسپری ، خط نیفته روی ناز قدمت

جاده فرش زیر پای تو باشه ، ماه و مهتاب بتابه توی شبت

ابرای تو آسمون همراه تو ، هرجا میری رو سرت سایه کنن

روزا خورشید بتابه برای تو ، گلا عطر رو با تو همسایه کنن

گرچه تو از حال من بی خبری ، من به عنوان دعای سفرت

میخونم ترانه هانمو ، اشک میریزم به جاب آب پشت سرت