دعای سفر ...
گفتی با من نمیتونی بمونی ، رفتی راهت رو جدا کردی تو
خواستی پس بگیری از من دلتو ، وسط جاده دل منو رها کردی تو
گفتی یک سفر برات پیش اومده که باید بری ازم جدا بشی
نمیتونم که بیام همراه تو ، تو باید تو این سفر تنها باشی
وقتی دل به جاده ها میسپری ، خط نیفته روی ناز قدمت
جاده فرش زیر پای تو باشه ، ماه و مهتاب بتابه توی شبت
ابرای تو آسمون همراه تو ، هرجا میری رو سرت سایه کنن
روزا خورشید بتابه برای تو ، گلا عطر رو با تو همسایه کنن
گرچه تو از حال من بی خبری ، من به عنوان دعای سفرت
میخونم ترانه هانمو ، اشک میریزم به جاب آب پشت سرت
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۷ ساعت توسط سعيد افشار