روز مرگ دلم ...
بارون از صبح یک بند می باره ، از غروب باد داره غوغا میکنه
زمینم انگاری طــــاقت نداره ، داره با بـــاد دعوا میکنــــه
آسمون داده به ماه مرخصی تا بشینه به عذای ماه من
ستاره ها رو فرستاده سفر تا بشه به رنگ پیرهن سیاه من
تک درخت توی باغچه از نگاه من قایم میشه ، شاخه هاشو اینور و اونور میکنه
اشکاشو زیر برگاش پنهون میکنه ، غصهُ رفتن تو چشم اونم تر میکنه
مرغ عشق روش نمیشه تو چشم من نگاه کنه ، آخه میدونه من چی میکشم
غصه داره دل اون مثل دلم ، مثل چشمای ترش خیسه چشم
آخه امروز روز مرگه دلمه ، روز رفتن تو از کنار من
آخــــــر روزای خــوب بودنت ، اول روزای انتظـــــــار من
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷ ساعت توسط سعيد افشار